حسن مرسلوند

148

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

يك جلوه بيش نيست ، جمال وجود را * باقى هرآنچه هست ، از آن جلوه آيتى است بنگر به آدمى كه بدان مرتبت ز عقل * چون مرد و رفت ، عبرت نقل از حكايتى است يك حكم داشت عالم و آدم به سرنوشت * كان را نه چاره‌اى ، نه علاجى ، نه مهلتى است يك مرگ و يك حيات ، يك اندوه و يك نشاط * گر دان به گردش ابدى بىنهايتى است مردم همين به خواهش خير و سعادتمند * دنيا همان به گردش خود بىرعايتى است تنها همين نه آدم اوّل كه آدمى * با قهر رانده‌اى ز بهشت سعادتى است هم چون هم‌اند مردم دنيا به هركجاى * گر نيك خصلتى است و گر زشت خصلتى است در هريك از خلايق دنيا ز روم و زنگ * از خلق و خوبى مردم ديگر دلالتى است انسان اولين به مثل آخرين اوست * ور هيچ فرق نزد عقول از فضيلتى است يك‌نفس و عقل جلوه‌گرى بيشتر نكرد * هرچند در نمايش صد جلوه صورتى است در يك محيط بين كه هزاران حباب را * جام وجود پر ز هواى وديعتى است صد ناله گر ز نى شنوى از دهان غير * آن ناله از زبان دلى در شكايتى است گر آزموده‌اى بشرى را به عقل و جهل * از وى قياس كن همگان را كه حجّتى است از هر فريق و طائفه در هر زمان و عصر * هرجا كه مىروى بدلى در طريقتى است گر پير قصّه‌گويى افسانه گفت و خفت * صد پير قصّه‌گوى دگر در روايتى است ور ناتمام ماند ز مرغى ترانه‌اى * مرغ ترانه‌خوان دگر در روايتى است گويى كه يك‌تن آدمى از دودمان خاك * تنها به هفت وادى حيرت حركتى است هست اين قدر كه در گرو مرگ و نيستى است * گر هستى مجازى ما را حقيقتى است پس ما ، چو نيك درنگرى هيچ نيستيم * بنگر به جسم خود كه جمادى به هيئتى است آثار بجامانده از او عبارتند از : 1 - عفاف‌نامه ، در لزوم حجاب 2 - ديوان شعر م : ( 1 ) - مشار ، خان‌بابا ، مؤلفين كتب چاپى فارسى و عربى ، ج / 5 ( 2 ) - مجلهء يغما ، سال 22 ، شمارهء دوّم ، شمارهء مسلسل 248 .